حکایت من ...

حکـــــــــــــــــــــایت من…

حکایت کسی بود که عاشق دریا بود اما قایقـــــــــــــــــــــی نداشت…

دلباخته سفر بود اما همسفـــــــــــــــــــــر نداشت…

حکایت کسی بود که زجر کشید اما ضجـــــــــــــــــــــه نزد…

زخم داشت اما ننالیـــــــــــــــــــــد…

گریه کرد اما اشک نریخـــــــــــــــــت…

حکایت من حکایت کسی بود کـــــــــــــــــــــه…


پر از فریاد بود اما سکوت کرد تا همه ی صداها را بشنـــــــــــــــــــــود…

[ یکشنبه چهاردهم اردیبهشت 1393 ] [ 0:32 ] [ tanin ] [ ]

عشق

قانون تو تنهایی من است و تنهایی من قانون عشق

عشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست

چه قانون عجیبی! چه ارمغان نجیبی و چه سرنوشت تلخ و غریبی!

که هر بار ستاره های زندگیت را با دستهای خود راهی آسمان پر ستاره کنی

و خود در تنهایی و سکوت با چشمهای خیس از غرور پیوند ستاره ها را به نظاره نشینی

و خاموش و بی صدا به شادی ستاره های از تو گشته جدا دل خوش کنی

و باز هم تو بمانی و تنهایی و دوری...

[ شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393 ] [ 13:55 ] [ tanin ] [ ]

التماس دعا

سلام بچه ها

یکی از بهترین دوستام مریضه

مثل خانوادمم برام عزیزه

لطفا خواهش میکنم

براش دعا کنید

دعا کنید جواب بده درمانش

[ شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393 ] [ 13:45 ] [ tanin ] [ ]

هییییسسسس

هیــسْ...
دِلَــم را خــوابانــدَه ام
تــا بیــدار نَشُــده و بَهــانــه ات را نگــرفتــه...
بُــــرو...!!!!

http://mj6.persianfun.info/img/92/6/Namayesh16/19.jpg

[ دوشنبه چهاردهم بهمن 1392 ] [ 19:27 ] [ tanin ] [ ]

خدایا قسمت میدم

خُـــــــدایا ...

قسمت و حکمتت رو بگذار..
واسه اونهایی که درکـــــش میکنن...

واسه من ...
لـــــطفا فقـــــط معجزه کن....

[ دوشنبه چهاردهم بهمن 1392 ] [ 19:15 ] [ tanin ] [ ]

چمدانت را که به دست می گیری
چیزی در من از دست می رود…
باور کردنی نیست
که چگونه
حجم اینهمه خاطره
در چمدان کوچکت جا می شود !
فریاد می زنم اگر
این بغض لعنتی امانم دهد !
امان نمی دهد…
پس آهسته زیر لب می گویم:
"مراقب خاطره هایمان باش"...

[ دوشنبه چهاردهم بهمن 1392 ] [ 18:58 ] [ tanin ] [ ]

دردناکه


این عادلانه نیست!


گاهی در شعرهایم مجبورم


زیبایی تو را


در آغوش بیگانه ای تصور کنم


افسوس که تو همچنان زیبایی،


حتی وقتی


سهم من نیستی!


این عادلانه نیست!


گاهی در شعرهایم مجبورم


زیبایی تو را


در آغوش بیگانه ای تصور کنم


افسوس که تو همچنان زیبایی،


حتی وقتی


سهم من نیستی!



این عادلانه نیست!


گاهی در شعرهایم مجبورم


زیبایی تو را


در آغوش بیگانه ای تصور کنم


افسوس که تو همچنان زیبایی،


حتی وقتی


سهم من نیستی!






     

[ پنجشنبه دوازدهم دی 1392 ] [ 2:49 ] [ tanin ] [ ]

عشق

[ پنجشنبه پنجم دی 1392 ] [ 23:16 ] [ tanin ] [ ]

برو اما .....

از وقتی که باهات اشنا شدم

حتی یک لحظه هم نتوانستم بهت فکر نکنم 

شب و روزم تو بودی 

هرروز از پشت پنجره بیرون رو دید میزدم که شاید برگردی 

اما تو با تمام غرورت مرا فراموش کردی

و دل به دیگری بستی

باشه برو اما ................................

[ سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392 ] [ 19:22 ] [ tanin ] [ ]

دلگیرم از خودم

گاهی دلم نمی خواهد...
دیــروز را به یاد بیاورم....
انگیزه ای برای فردا هم ندارم...!
و حال هم کِه... .
گاهی فقط دلم می خواهد...
زانوهایم را تنگ در آغوش بگیرم...
و گوشه ای از گوشه ترین گوشه ای که میشناسم...
بنشینم و فقط نگاه کنم...!!
گاهی دلگیرم...
شاید از خودم... . . .

[ یکشنبه بیست و ششم آبان 1392 ] [ 23:27 ] [ tanin ] [ ]

این دختر فرشتست

ﺩﺧﺘﺮﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺳﺎﺩﻩ ﻣﯿﭙﻮﺷﻦ ﻭﻟﯽ ﺷﯿﮏ ...
ﺳﻨﮕﯿﻨﻦ ﻭ ﺟﻠﻒ ﺑﺎﺯﯼ در نمیارن
ﻫﻤﻮﻧﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺟﺎﻫﺎﯼ ﺷﻠﻮﻍ ﺩﺳﺘﺖ ﻭ ﻣﺤﮑﻢ ﺗﺮ ﻣﯿﮕﯿﺮﻥ
ﺍﯾﻨﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻭ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﻫﺎﺷﻮﻥ ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﻧﯽ
ﯾﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺑﻬﺖ میدن ..
ﺩﺧﺘﺮﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﭘﯿﺶِ ﺩﻭﺳﺘﺎﺷﻮﻥ ﺑﺎ ﻏﺮﻭﺭ ﺍﺯﺕ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯿﮑﻨﻦ...
ﻫﻤﻮﻧﺎ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺣﻮﺍﺳﺸﻮﻥ ﺑﻪ ﺟﯿﺒﺖ ﻫﺴﺖ ﻭ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺟﺎﻫﺎﯼ
ﮔﺮﻭﻥ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻗﺮﺍﺭ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ ﻧﻤﯿﺪﻥ....
ﺍﻭﻧﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﭽﻪ ﮔﻮﻧﻪ ﻓﻘﻂ ﻭﺍﺳﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﻟﻮﺱﻣﯿﺸﻦ...
ﺍﯾﻨﺎ پری ان... ﻓﺮﺷـــــــــتن !!!
ﺍﮔﻪ ﯾﮑﯿﺸﻮ ﺩﺍﺭﯼ
ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﻋﻤﺮ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺨﻮﺍﻩ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﻥ
ﭼﻮﻥ ﯾﻪ ﻋﻤﺮ ﻭﺍﺳﻪ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﮐﺮﺩﻧﺸﻮﻥ کمه ...

[ یکشنبه بیست و ششم آبان 1392 ] [ 19:41 ] [ tanin ] [ ]

تسلیت میگم شهادت سالار شهیدان را

شبی خواب امیرکبیر را دیدم، جایگاهی متفاوت و رفیع داشت .
امیرکبیر


پرسیدم چون شهیدی و مظلوم کشته شدی این مرتبت نصیبت گردید؟

با لبخند گفت خیر.

سؤال کردم چون چندین فرقه ضاله را نابود کردی؟

گفت: نه

با تعجب پرسیدم پس راز این مقام چیست؟

جواب داد: هدیه مولایم حسین است!

گفتم چطور؟

با اشک گفت:

آنگاه که رگ دو دستم را در حمام فین کاشان زدند؛ چون خون از بدنم می‌رفت تشنگی بر من غلبه کرد سر چرخاندم تا بگویم قدری آبم دهید؛ ناگهان به خود گفتم میرزا تقی خان! ۲ تا رگ بریدند این همه تشنگی! پس چه کشید پسر فاطمه؟ او که از سر تا به پایش زخم شمشیر و نیزه و تیر بود! از عطش حسین حیا کردم، لب به آب خواستن باز نکردم و اشک در دیدگانم جمع شد.

آن لحظه که صورتم بر خاک گذاشتند امام حسین آمد و گفت

به یاد تشنگی ما ادب کردی و اشک ریختی؛ آب ننوشیدی این هدیه ما در برزخ، باشد تا در قیامت جبران 
کنیم

[ یکشنبه دوازدهم آبان 1392 ] [ 22:23 ] [ tanin ] [ ]

کسی رو دوس ندارم

تنهایم اما دلتنگ آغوشی نیستم...

خسته ام ولی به آغوشی نمی اندیشم..چشمانم تر هستند وقرمز..

ولی رازی ندارم...

چون مدتهاست دیگر کسی را (خیلی) دوست ندارم

 

[ یکشنبه پنجم آبان 1392 ] [ 22:53 ] [ tanin ] [ ]

پیامک به خدا

         من مینوشتم خدایا مگه من چیکار کردم؟

چه ظلمی کردم که حقم این بود؟

[ یکشنبه پنجم آبان 1392 ] [ 22:45 ] [ tanin ] [ ]

عشق چیست؟؟؟؟

عشق چیست :. به كوه گفتم عشق چيست؟! لرزيد به ابر گفتم عشق چيست؟! باريد به باد گفتم عشق چيست؟! وزيد به پروانه گفتم عشق چيست؟! ناليد به گل گفتم عشق چيست؟! پرپر شد به انسان گفتم عشق چيست؟! اشك از ديدگانش جاري شد و گفت: ديوانگيست   

             

[ یکشنبه پنجم آبان 1392 ] [ 22:42 ] [ tanin ] [ ]

نمیبخشمت

نمی بخشمت به خاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی ، به خاطر تمام غم هایی که بر صورتم نشاندی ، نمی بخشمت به خاطر دلی که برایم شکستی ، به خاطر احساسی که برایم پر پر کردی ، نمی بخشمت به خاطر زخمی که بر وجودم نشاندی ، به خاطر نمکی که بر زخمم گذاردی 

[ یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392 ] [ 16:39 ] [ tanin ] [ ]

نفرینش میکنم

آنکه بین من و تو شام جدایی آورد ، می کنم نفرینش ، یا الهی ، بکنش چون من زار ، پیش معشوقش خار ، هر دو چشمانش تار ، تا بداند چه به من می گذرد ، از غم دوری آن چشم عزیز

[ یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392 ] [ 16:37 ] [ tanin ] [ ]

همینو میخوام

دستشو گرفتم و آوردم پیش خدا گفتم  من همینو میخوام...گفت بهتراز اینو

واست کنار گذاشتم پامو کوبیدم زمین

گفتم من فقط و فقط همینو میخوام آروم زیر لب گفت آخه قولشو به یکی

دیگه دادم!...

[ یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392 ] [ 16:33 ] [ tanin ] [ ]

تلخو دوس دارم

طعم تلخ سیگارو دوست دارم

تلخ مثل آخرین بوسه ی لعنتی ما

تلخ مثل آخرین دروغ تو که باز هم همو می بینیم

تلخ مثل نبودنت . . . !

[ یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392 ] [ 16:29 ] [ tanin ] [ ]

تنها من نیستم

گاهی

هنوز گاهی..!

مرا به جان تو قسم میدهند

ببین تنها من نیستم

که رفتنت را باور نمی کنم...!؟

[ یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392 ] [ 16:22 ] [ tanin ] [ ]